شعر داستانی (بلبل و تازه جوان)
در گلستانی هنگام خزان
رهگذر بود یکی تازهجوان
صورتش زیبا قامتش موزون
چهرهاش غمزده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
این چنین لب به سخن باز نمود
گفت آن دلبر بیمهر و وفا
دوش میگفت به جمع رفقا
در فلان جشن به دامان چمن
هرکه خواهد که برقصد با من
از برایم شده گر از دل سنگ
کند آماده گلی سرخ و قشنگ
چه کنم من که در این دشت و دمن
گل سرخی نبُود وای به من
در همان جا به سرشاخه بید
بلبلی حرف جوان را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است
سخت افسرده ز رنج و الم است
گفت باید دل او شاد کنم
روحش از قید غم آزاد کنم
رفت تا بادیهها پیماید
گلسرخی به کف آرد شاید
جستجو کرد فراوان و چه سود
که گلسرخی در آن فصل نبود
هیچ در همه گلزار ندید
جز یکی گلبن گلبرگ سپید
گفت ای مونس جان یار قشنگ
گلسرخی زتو خواهم سرخرنگ
هرچهبایست کنم تسلیمت
بهترین نغمه کنم تقدیمت
گفت ای راحت دل ای بلبل
آنچنانی که تو خواهی گل
قیمتش سخت گران خواهد بود
راستش قیمت جان خواهد بود
بلبلک آمده بود آن همه راه
بود از محنت عاشق آگاه
گفت برخیز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
گفت گل سینه به خارم بفشار
تا خلد در دل پرخون تو خار
از دلت خون چو بر این برگ چکید
گلسرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد
لالهگون چون دل عاشق گردد
تا سحر نیز در این شام دراز
نغمهای ساز کن از آن آواز
بلبلک سینه خود کرد سپر
رفت سرمست در آغوش خطر
خار آن گل همه تیز و خونریز
رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل، سرخ شد از خون دلش
مهر بود آری در آب و گلش
شد سحر بلبل بیبرگ و نوا
دگر از درد نمیکرد صدا
جان به لب سینه و دل چاکزده
بال و پر بر خس و خاشاک زده
گل به کف در گل و خون غلطه زنان
سوی مأوای جوان گشت روان
عاشق زار در اندیشه یار
بود تا صبح همانجا بیدار
بلبل افتاد و به پایش جان داد
گل بدان سوخته حیران داد
هرکه میدید گمانش گل بود
پارههای جگر بلبل بود
سوخت بسیار دلش در غم او
ساعتی داشت به جان ماتم او
بوسهاش داد و وداعی بنگاه
کرد و برداشت گل و افتاد براه
دلش آشفته بُد از بیم و امید
رفت تا بر در دلدار رسید
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترک کرد ورانداز او را
قد و بالای جوان را نگریست
گفت افسوس پزت عالی نیست
گرچه دم میزنی از مهر و وفا
جامهات نیست ولی در خور ما
پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتمزده زد
طعنهها بود به هر لبخندش
کرد پرپر و دور افکندش
وای از عاشقی و بخت سیاه
آه از دست پریرویان آه